|
پیام مدیریت
|

|
|
|
|
|
امین حمزه ای
متولد خرداد 1368
متولد کرمان
دانشجوی مکانیک طراحی جامدات ××××××××× لطفا در خبرنامه من عضو شوید ××××××××× آن قدیم ترها 2 نفر بودند یکی بود و یکی نبود!!!!! ××××××××× حالمان بد نيست غم کم میخوريم کم که نه هرروز کم کم میخوريم
آب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشهام تيشه زد بر ريشه انديشهام
عشق اگر اين است مرتد می شوم خوب اگر اين است من بد می شوم
××...................................×× یه دو راهی بزرگ زیر گنبد کویر من وتو موندیمُ یه حس غریب تو از ناله ها نگفتن من از سکوت تو ماندن من از تو گفتنُ تو از من نگفتن حال قصه چیست ندانم؟ تنها دانم که کاش غرور نباشد سرانجام این قصه تا من مانم تو مانی یه دنیا حسرت و غم
×..........×
یه شب حالت بده ، خيلي بد ؛ داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ... خسته شدي ، خيلي خسته حس مي كني توموم شدي آروم كم كم مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟! مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟! مي گي كاش بميري راحت شي ! حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!! فكر مي كني صداتو نشنيده ؛ فكر مي كني اشكاتو نديده ! فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ، داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه ! بغض مي كني ، نمي خواي اين شب تموم بشه ، نمي خواي فرداي نكبتي بياد ، نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ... اما آخرش كه چي !؟! صبح از راه مي رسه ؛ تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ، نفس عميق مي كشي ، مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ... با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛ منو اينقده دوست داشته كه ... مي رسي سر اين خط : لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ... قاطي فكرات مي شي ، تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛ دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛ بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ، نم نم ؛ آروم ؛ خيس مي شي ، اما نه خيس ِ خيس ، مي دوني ! داري شروع مي شي ... آروم ، كم كم .
×××××××××××××
برای ارزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم بالاتر از فریاد
و فریادی کنم پایین تر از خاموشی مطلق
بدان درد مرا هیچکس نمی داند
که من امید ازادی ز تنهایی نمی بینم
ز تنهایی شدم بیزار
ز رفتارت شدم مایوس
وشاید نوش دارو نیز قبل از مرگ سهراب
دهد تن را خلاصی از خیالم
نباشد مرهم روح و روانم
بدان درد مرا هیچکس نمی داند...
×××××××××××××××
آدما از جنس برگند .
گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند .
زمستون ديده نميشن .
تابستون سايبون سبزند.
آدما خيلي قشنگن .
حيف كه هر لحظه يه رنگند
http://aminnn.blogfa.com/profile
××××××××××××××××××
|
|
|
|
|
تصاویر تصادفی زیبا
|

|
|
|
|
|
جستجوگر
|

|
|
|
|
|
لينکدوني
|

|
|
|
|
|
آمار و امکانات
|

|
|
|
|
|
| بی مقدمه! |

|
|
|
|
|
نوشته هاي پيشين
|

|
|
|
|
|
|
منوي اصلي
|

|
|
|
|
|
آرشيو موضوعي
|

|
|
|
|
|
آرشيو
|

|
|
|
|
|
لينکستان
|

|
|
|
|
|
نويسندگان
|

|
|
|
|
|
طراح قالب
|

|
|
|
|
|