من هیچ نمیفهمم
باز مثل همیشه در سرم تکاپوی رفتن است
در مسیری مبهم بی اندیشه قدم به رفتن گذاشتم
اندکی از زمان گذشت...
گروهی از مردم را دیدم که باز میگشتند
نمیدانم کجا؟؟
نمیدانم از کجا؟؟
من هیچ نمیدانم...
فقط چشمانم بود که قدم های لرزان آدمیانی را میدید که باز میگشتند
و من نپرسیدم از کجا باز میگردید؟؟
من هیچ نمیدانم...
و به سمت رفتن پیش رفتم
وجالبتر این بود که...
برگشت کنندگان نیز نپرسیدند به کجا میروی؟؟
ما هیچ نمیدانیم...
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط امین حمزه ای(ترنم)
| لينك ثابت |