نوشته شده توسط امین حمزه ای در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 15:45 موضوع اشعار خودم | لینک ثابت
قشنگ ترين صداي زندگي تپش قلب توست
با شکوه ترين روز دنيا تولد توست پس براي
من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم
نوشته شده توسط امین حمزه ای در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 0:0 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت

نوشته شده توسط امین حمزه ای در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 14:56 موضوع اشعار خودم | لینک ثابت

نوشته شده توسط امین حمزه ای در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 21:45 موضوع ادبیات زندگی ساز | لینک ثابت

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
دوباره تنها میشم و پیش شما چه ساکتم!
وقت تنهاییم بیا،بیا منو بغل بگیر
پای سکوتم بشین و یکم غمامو قرض بگیر
وقت دلتنگیم بیا،بیا کنار من بشین
دستامو بگیر و بیا به پای من بشین
نوشته شده توسط امین حمزه ای در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 23:57 موضوع اشعار خودم | لینک ثابت

نوشته شده توسط امین حمزه ای در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:59 موضوع ادبیات زندگی ساز | لینک ثابت

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است
جمعی است که حاصلش فقط تفریق است
موهات چلیپایی و ابرو کوفی
خط لب تو چقدر نستعلیق است
نوشته شده توسط امین حمزه ای در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 20:55 موضوع رباعیات زیبا | لینک ثابت
باید وظیفه ای را به انجام برساند باید کاری را به پایان برد پس آمدنت تصادفی نیست آمدنت هدفی به دنبال دارد کاری باید با دستان تو به جایی برسد بدان پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم باید آزمند باشیم تا روزی توانمند باشیم اما اگر پیوسته بکوشیم در پایان پیروزی از آن ما خواهد بود
هر انسانی با سرنوشتی خاص به دنیا میآید
نوشته شده توسط امین حمزه ای در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 20:48 موضوع ادبیات زندگی ساز | لینک ثابت

نوشته شده توسط امین حمزه ای در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 11:19 موضوع عکس | لینک ثابت

نوشته شده توسط امین حمزه ای در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 22:18 موضوع ادبیات | لینک ثابت
نوشته شده توسط امین حمزه ای در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:12 موضوع ادبیات زندگی ساز | لینک ثابت

چشم هایم را کسی نمی خواند، نمی خواهم،
فقط یک شلیک،
و خالی می شوم ...
نوشته شده توسط امین حمزه ای در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:48 موضوع ادبیات | لینک ثابت
۱
از دست زمانه تیر باید بخوری
دائم غم ناگزیر باید بخوری
صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست
بچه!تو هنوز شیر باید بخوری
بقیه ی پست در ادامه مطلب.....
نوشته شده توسط امین حمزه ای در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 12:44 موضوع رباعیات زیبا | لینک ثابت
درباره وبلاگ

امین حمزه ای
متولد خرداد 1368
متولد کرمان
دانشجوی مکانیک طراحی جامدات
×××××××××
خلاصه اینکه نظر یادت نره ها..
×××××××××
اصلا هر کی نظر بده دوستش داریم
فراوان به شدت هر چه تمام تر...
×××××××××
حالمان بد نيست غم کم میخوريم
کم که نه هرروز کم کم میخوريم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشهام
تيشه زد بر ريشه انديشهام
عشق اگر اين است مرتد می شوم
خوب اگر اين است من بد می شوم
××...................................××
یه دو راهی بزرگ
زیر گنبد کویر
من وتو موندیمُ
یه حس غریب
تو از ناله ها نگفتن
من از سکوت تو ماندن
من از تو گفتنُ
تو از من نگفتن
حال قصه چیست ندانم؟
تنها دانم که کاش
غرور نباشد سرانجام این قصه
تا من مانم تو مانی
یه دنیا حسرت و غم
×..........×
یه شب حالت بده ،
خيلي بد ؛
داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ...
خسته شدي ، خيلي خسته
حس مي كني توموم شدي
آروم
كم كم
مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟!
مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟!
مي گي كاش بميري راحت شي !
حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!
فكر مي كني صداتو نشنيده ؛
فكر مي كني اشكاتو نديده !
فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ،
داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه !
بغض مي كني ،
نمي خواي اين شب تموم بشه ،
نمي خواي فرداي نكبتي بياد ،
نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ...
اما آخرش كه چي !؟!
صبح از راه مي رسه ؛
تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ،
نفس عميق مي كشي ،
مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ...
با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛
منو اينقده دوست داشته كه ...
مي رسي سر اين خط :
لطف آنچه تو انديشي
حكم آنچه تو فرمايي
فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ...
قاطي فكرات مي شي ،
تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛
بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ،
نم نم ؛
آروم ؛
خيس مي شي ،
اما نه خيس ِ خيس ،
مي دوني !
داري شروع مي شي ...
آروم ،
كم كم .
×××××××××××××
برای ارزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم بالاتر از فریاد
و فریادی کنم پایین تر از خاموشی مطلق
بدان درد مرا هیچکس نمی داند
که من امید ازادی ز تنهایی نمی بینم
ز تنهایی شدم بیزار
ز رفتارت شدم مایوس
وشاید نوش دارو نیز قبل از مرگ سهراب
دهد تن را خلاصی از خیالم
نباشد مرهم روح و روانم
بدان درد مرا هیچکس نمی داند...
×××××××××××××××
دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...
××××××××××××××××××
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندها
نوشته های پیشین
طراح قالب
دهانت را ميبويند مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم دلت را ميبويند روزگار غريبيست نازنين و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما اتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست نازنین ان که بر در میکوبد شبا هنگام به کشتن چراغ امده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد انک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر با کوله و ساطوری خون الود روزگار غریبیست نازنین و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر اتش سوسن و یاس روزگار غریبیست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد... استاد احمد شاملو